در چهاردهمین نشست کتابخوانی موسسه صبا با موضوع توسعه ایران مطرح شد؛

جامعه کوتاه‌مدت؛ روایتی از نظریه کاتوزیان و مناقشه بر سر تداوم تاریخی ایران

نظریه «جامعه کوتاه‌مدت» یا آنچه محمد علی همایون کاتوزیان با استعاره «جامعه کلنگی» نیز توضیح داده، یکی از چارچوب‌های شناخته‌شده برای فهم تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران است؛ نظریه‌ای که نفوذ آن از محیط دانشگاهی فراتر رفته و در دهه‌های گذشته در میان بخشی از اصلاح‌طلبان سیاسی و نهادگرایان اقتصادی نیز مورد توجه قرار گرفته است. همین جایگاه باعث می‌شود مواجهه با کاتوزیان، فارغ از موافقت یا مخالفت با او، به بخشی از بحث درباره علل بی‌ثباتی نهادی و توسعه‌نیافتگی در ایران تبدیل شود.

  مسئله مرکزی کاتوزیان را می‌توان با یک پرسش صورت‌بندی کرد: چرا ایران، با وجود تاریخی بسیار طولانی، از نظر تداوم نهادهای سیاسی و اجتماعی مسیری متفاوت از جوامع اروپای غربی پیموده است؟ کاتوزیان برای پاسخ، ایران را در چارچوبی تطبیقی با اروپا بررسی می‌کند. در اینجا «کوتاه‌مدت» بودن به معنای کوتاه بودن تاریخ ایران نیست؛ مسئله، کوتاهی عمر نهادها، موقعیت‌های اجتماعی و قواعد و در نتیجه ضعف تداوم نهادی است. این کتاب با ترجمه عبدالله کوثری در چهاردهمین نشست از سلسله نشست‌های کتابخوانی موسسه صبا در مورد توسعه ایران از سوی آرش قدوسی ارائه شد.

 

🔶 زندگی در افق کوتاه

یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم این نظریه «پیش‌بینی‌ناپذیری» است. در جامعه کوتاه‌مدت، فرد نمی‌تواند با اطمینان نسبی پیش‌بینی کند چند سال بعد چه موقعیتی خواهد داشت، دارایی‌اش تا چه اندازه محفوظ خواهد ماند و حتی قواعدی که امروز بر مبنای آنها تصمیم می‌گیرد، فردا همچنان معتبر خواهند بود یا نه. بنابراین مسئله صرفاً وجود بی‌ثباتی سیاسی نیست؛ افق آینده کوتاه می‌شود و برنامه‌ریزی بلندمدت با مخاطره‌ای دائمی روبه‌رو است. کاتوزیان انعکاس این تجربه را حتی در فرهنگ عامه و تعابیری چون «از این ستون به آن ستون فرج است» جست‌وجو می‌کند.

در برابر این وضعیت، جامعه اروپایی در دستگاه نظری او «جامعه بلندمدت» است. این تعبیر به معنای فقدان تغییر یا بحران در اروپا نیست؛ تفاوت در آن است که تغییر سیاسی لزوماً به نابودی قواعد و مناسبات نهادی موجود منجر نمی‌شود. برای توضیح وضعیت ایران، کاتوزیان از مثال‌های عامدانه افراطی استفاده می‌کند: فردی ممکن است صبح از خانه خارج شود، بی‌آنکه بداند شب هنگام بازگشت همچنان فردی عادی است، به وزارت رسیده یا قربانی قدرت سیاسی شده است. در صورت معاصرتر همین مثال، یک فرد ممکن است امسال تاجر، سال آینده صاحب مقام سیاسی و سال بعد زندانی باشد.

ریشه این وضعیت، از نگاه کاتوزیان، در رابطه تاریخی دولت و جامعه قرار دارد. در روایت او، دولت در اروپا به‌تدریج جزئی از ملت شد و ناچار بود با طبقات اجتماعی مستقل، از جمله اشراف، تعامل کند. اما در ایران، دولت نه فقط در رأس هرم اجتماعی، بلکه «فوق جامعه» قرار گرفت. در نتیجه به جای آنکه طبقات اجتماعی بتوانند قدرت سیاسی را محدود کنند، خود به دولت وابسته شدند.

 

🔶 مالکیت؛ حق یا امتیاز؟

مالکیت در این چارچوب اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد. کاتوزیان معتقد است مالکیت خصوصی به معنای حقوقی و تاریخی آن در اروپای غربی، در ایران توسعه پیدا نکرد. بخش بزرگی از زمین در اختیار دولت بود و آنچه در اختیار اربابان یا مالکان قرار می‌گرفت، در بسیاری از موارد ماهیتی امتیازی داشت. دولت می‌توانست این امتیاز را پس بگیرد و ثروتمندان تضمین نهادی کافی برای حفظ دارایی خود نداشتند.

پیامد چنین وضعی تنها ناامنی صاحبان ثروت نبود. وقتی مالکیت از قدرت سیاسی استقلال ندارد، شکل‌گیری طبقات مستقل نیز دشوار می‌شود و نهادهایی که بتوانند قدرت دولت را محدود کنند، ضعیف باقی می‌مانند.

از این منظر می‌توان سه عامل اصلی کوتاه‌مدتی را در روایت کاتوزیان تشخیص داد: بی‌ثباتی قواعد مشروعیت و جانشینی حکومت، بی‌اعتباری جان و مال و دشواری انباشت بلندمدت. فقدان قواعد تثبیت‌شده جانشینی باعث می‌شد مرگ پادشاه بارها زمینه رقابت‌های مرگبار را فراهم کند. از سوی دیگر، حتی صاحبان بالاترین مناصب سیاسی نیز ممکن بود ناگهان همه‌چیز را از دست بدهند. سرنوشت قائم‌مقام، حسنک وزیر و امیرکبیر در این چارچوب به نمونه‌هایی از ناامنی موقعیت سیاسی تبدیل می‌شوند.

این ناامنی مستقیماً به مسئله توسعه متصل می‌شود. انباشت سرمایه به افق زمانی بلند نیاز دارد. اگر فرد احتمال دهد حکومت تغییر می‌کند، اموالش مصادره می‌شود یا قواعد اقتصادی ناگهان تغییر می‌کنند، انگیزه سرمایه‌گذاری بلندمدت کاهش پیدا می‌کند. به این ترتیب چرخه‌ای شکل می‌گیرد: ناامنی نهادی افق زمانی را کوتاه می‌کند، افق کوتاه امکان انباشت را کاهش می‌دهد و ضعف انباشت، توسعه را دشوارتر می‌کند.

استعاره «جامعه کلنگی» نیز از همین‌جا معنا پیدا می‌کند. همان‌گونه که ساختمانی نسبتاً سالم پس از چند دهه به جای اصلاح و بازسازی، تخریب و از نو ساخته می‌شود، نهادهای اجتماعی نیز به جای اصلاح تدریجی بارها از میان می‌روند و تجربه انباشته‌شده آنها از دست می‌رود. نسل بعد ناچار می‌شود همان مسائل را دوباره از نقطه آغاز تجربه کند. در نتیجه، تاریخی بلند به زنجیره‌ای از دوره‌های کوتاه تبدیل می‌شود.

این منطق در سطح سیاسی به چرخه‌ای از استبداد، نارضایتی، فروپاشی، آشوب و بازگشت دوباره قدرت مرکزی می‌رسد. کاتوزیان در همین چارچوب تفاوت انقلاب در ایران و اروپا را نیز توضیح می‌دهد: در روایت او انقلاب‌های اروپایی عمدتاً در قالب تعارض میان طبقات اجتماعی قابل فهم‌اند، در حالی که در ایران تضاد بنیادی بیشتر به صورت «جامعه علیه دولت» ظاهر شده است؛ الگویی که او مشروطه و انقلاب ۱۳۵۷ را نیز در نسبت با آن می‌بیند.

 

🔶 مدرنیزاسیون بدون نهادسازی

این چارچوب فقط برای تاریخ دور به کار گرفته نمی‌شود. کاتوزیان در بررسی دوره رضاشاه میان «مدرنیزاسیون» و «نهادینه‌شدن» تمایز می‌گذارد. ایجاد ارتش نوین، راه‌آهن سراسری، گسترش مدارس، تقویت دولت مرکزی و اصلاحات اداری نشانه‌های مدرنیزاسیون بودند، اما از نگاه او مشکل این بود که این تحولات عمدتاً از بالا پیش رفتند و با شکل‌گیری نهادهای مستقل همراه نشدند. مطبوعات آزاد و انتخابات رقابتی شکل نگرفت؛ دولت مدرن شد، اما جامعه مدنی به همان میزان نهادینه نشد.

درباره پهلوی دوم نیز استدلال مشابهی مطرح می‌شود. رشد درآمدهای نفتی، انقلاب سفید، شهرنشینی و گسترش آموزش عالی جامعه را دگرگون کردند، اما ساختار سیاسی متمرکز باقی ماند. از این منظر، مدرنیزاسیون بدون نهادسازی نتوانست چرخه تاریخی را کاملاً بشکند.

 

🔶 این نظریه با موارد نقض چه می‌کند؟

در این نشست مطرح شد که قدرت توضیح‌دهندگی نظریه کاتوزیان، همزمان نقطه آغاز نقد به آن است. نخستین پرسش این است که آیا می‌توان یک الگوی واحد را به تاریخی چند هزار ساله تعمیم داد؟ اگر گفته شود در برخی دوره‌ها و حوزه‌ها تداوم نهادی در ایران ضعیف بوده، گزاره‌ای قابل‌دفاع‌تر به دست می‌آید؛ اما ادعای کوتاه‌مدت بودن همیشگی جامعه ایران با نمونه‌هایی چون تداوم اشکانیان و ساسانیان، جندی‌شاپور، زبان فارسی و دیگر اشکال استمرار تاریخی مواجه می‌شود؟

نقد دوم متوجه تصویر اروپا است. آیا اساساً چیزی به نام یک الگوی واحد «اروپایی» وجود دارد؟ فرانسه، انگلیس، آلمان، ایتالیا و اسپانیا مسیرهای تاریخی متفاوتی داشته‌اند. تبدیل اروپا به نمونه آرمانی جامعه بلندمدت ممکن است تفاوت‌های درونی تاریخ اروپا را کم‌رنگ و نظریه را در معرض نقد اروپامحوری قرار دهد.

مسئله دیگر، علیت است. آیا فقدان نهادهای پایدار علت توسعه‌نیافتگی است یا توسعه‌نیافتگی خود به ضعف نهادها منجر می‌شود؟ اگر هر یک دیگری را توضیح دهد، نظریه ممکن است به جای ارائه یک رابطه علی مشخص، گرفتار چرخه‌ای شود که بیش از آنکه تبیین کند، وضعیت را توصیف می‌کند.

داریوش رحمانیان نقد را از زاویه روش‌شناختی پیش می‌برد. در این خوانش، خطر آن است که نظریه ابتدا به یک باور تبدیل شود و سپس از تاریخ فقط شواهد تأییدکننده آن انتخاب شوند. استفاده از گزاره‌های مطلق و کلماتی مانند «هرگز»، «هیچ»، «همیشه» و «همواره» نیز یک نظریه تاریخی را آسیب‌پذیر می‌کند؛ زیرا برای نقض یک گزاره مطلق، یافتن یک مورد معتبر خلاف آن کافی است. رحمانیان از همین منظر پیشنهاد می‌کند «کوتاه‌مدتی» بیش از آنکه خود نظریه باشد، یک «پروبلماتیک» یا مسئله است که باید برای توضیح آن نظریه ساخت: چه چیزی کوتاه‌مدتی را ایجاد کرده، در کدام دوره، در کدام نهاد و با چه سازوکاری؟ 

نمونه اشکانیان و ساسانیان در این نقد اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. دوام چندصدساله این سلسله‌ها و نمونه‌هایی مانند جندی‌شاپور پرسشی روشن ایجاد می‌کنند: اگر جامعه ایران ذاتاً کوتاه‌مدت بوده، این تداوم‌های طولانی چگونه باید توضیح داده شوند؟ اگر هر مورد نقضی «استثنا» خوانده شود، نظریه به‌تدریج قابلیت ابطال خود را از دست می‌دهد.

نقد جواد طباطبایی نیز به مسئله تداوم تاریخی بازمی‌گردد. حمله اعراب، ترکان و مغولان لزوماً به معنای قطع تداوم تاریخی ایران نیست. پاسخ کاتوزیان به چنین نقدی تأکید دوباره بر همان تمایز اولیه است: او از «تاریخ کوتاه» ایران سخن نمی‌گوید، بلکه معتقد است عمر نهادها، موقعیت‌های اجتماعی و قواعد سیاسی کوتاه بوده است. با این همه، وجود انباشت‌های فرهنگی، ادبی، زبانی، مذهبی، علمی، اقتصادی و دیوانی همچنان این پرسش را باز نگه می‌دارد که دقیقاً کدام نوع از انباشت در ایران کوتاه‌مدت بوده است. شاید صورت‌بندی محدودتر نظریه -اینکه برخی انواع انباشت در برابر بحران‌های سیاسی آسیب‌پذیرتر بوده‌اند ــ قابلیت دفاع بیشتری داشته باشد.

 

🔶 مناقشه بر سر «انباشت»

از منظر ماتریالیسم تاریخی، نقد دیگری نیز به قلب استدلال اقتصادی کاتوزیان وارد می‌شود. در این نقد، «انباشت ثروت» و «انباشت سرمایه» یکسان نیستند. سرمایه در خوانش مارکسی صرفاً پول یا ثروت جمع‌شده نیست، بلکه یک رابطه اجتماعی است. همچنین «انباشت بدوی» الزاماً حاصل پس‌انداز و امنیت بلندمدت افراد ثروتمند نیست، بلکه با فرایندهایی مانند سلب مالکیت تولیدکنندگان مستقیم و جدایی آنها از وسایل تولید ارتباط دارد. از این منظر حتی قدرت قهری و خودسرانه نیز ممکن است در شرایطی به استقرار مناسبات سرمایه‌دارانه کمک کند و نمی‌توان به سادگی هر شکل از خودکامگی را مانع انباشت سرمایه دانست.

در بحث‌های پایانی، مسئله دیگری نیز مطرح می‌شود: نقش ایلات و قبایل و نسبت آنها با قدرت مرکزی. این پرسش مطرح است که آیا شدت بی‌ثباتی در همه دوره‌های تاریخ ایران یکسان بوده یا در دوره‌هایی که ساختار ایلی و ایالتی برجسته‌تر شده، افزایش یافته است. اگر بتوان عواملی چون ساختار ایلی، نسبت جمعیت یکجانشین و کوچ‌نشین، مهاجرت‌ها و یورش‌ها را وارد مدل کرد، شاید نظریه از توضیحی فراگیر درباره «تمام تاریخ ایران» به چارچوبی با قابلیت انطباق تاریخی بیشتر تبدیل شود.

 

🔶 مسئله‌ای واقعی، پاسخی همچنان محل مناقشه

با وجود این نقدها، کنار گذاشتن کامل نظریه کاتوزیان نیز به معنای نادیده گرفتن مسئله‌ای است که این نظریه با قدرت برجسته کرده است: ضعف تداوم نهادی، ناامنی مالکیت، مسئله جانشینی سیاسی و رابطه میان قانون، امنیت، پیش‌بینی‌پذیری، انباشت و توسعه. اهمیت کار کاتوزیان شاید بیش از آنکه در ارائه پاسخی نهایی به تاریخ ایران باشد، در کنار هم قرار دادن همین متغیرها و تبدیل آنها به یک مسئله تاریخی و تطبیقی باشد.

از همین رو، مواجهه با نظریه جامعه کوتاه‌مدت الزاماً نباید میان پذیرش کامل و رد کامل آن محدود شود. می‌توان پذیرفت که کاتوزیان یک مسئله واقعی تاریخی را برجسته کرده و همزمان پرسید آیا مفاهیم او بیش از اندازه فراگیر شده‌اند. وقتی «کوتاه‌مدتی» از یک مفهوم تحلیلی به کلید توضیح تقریباً تمام تاریخ ایران تبدیل شود، موارد نقض و تفاوت دوره‌های تاریخی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.

در نهایت شاید تعیین‌کننده‌ترین پرسش همان پرسشی باشد که در نقدهای نظریه بارها بازمی‌گردد: جامعه کوتاه‌مدت یک وضعیت تاریخی، مشروط و دوره‌ای در ایران است یا ویژگی ساختاری و تقریباً دائمی جامعه ایران؟

اگر پاسخ نخست باشد، می‌توان نظریه کاتوزیان را به جای یک حکم کلی درباره تاریخ ایران، ابزاری برای توضیح برخی دوره‌ها، نهادها و بحران‌ها دانست؛ ابزاری که نیازمند تعیین شرایط و سازوکارهای مشخص است. اما اگر پاسخ دوم باشد و کوتاه‌مدتی به خصلتی تقریباً همیشگی تبدیل شود، صدها سال تداوم سیاسی، فرهنگی، زبانی، علمی و دیوانی به موارد نقضی تبدیل می‌شوند که نظریه باید برای آنها توضیحی جدی داشته باشد.

شاید درست در همین فاصله است که اهمیت و محدودیت نظریه کاتوزیان همزمان آشکار می‌شود: نظریه‌ای که پرسشی ماندگار درباره تاریخ ایران مطرح کرده است، اما پاسخ آن همچنان بخشی از همان مناقشه‌ای است که می‌خواست توضیح دهد.

 

نوشته‌های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

1 × 2 =

فهرست